|
می نویسم.........امشب با دلی پاک و خاکی ،روحی ارام و خاطری پر درد......
می نویسم برای تو که هیچ وقت نوشته هایم را نمی خوانی............
برای تو که......
دیگر نای حرف زدن ندارم.........مجبورم بنویسم،اما نوشتن من از ان نوشته ها نیست ..که نامه ی فدایت شوم می افریند ........
این نامه نیست ...این یک مشت خاطره و تجربه ......
که من می نویسم و می گذارم که اگر......... امدی و خواندی یادی از من کنی......و اگر نه ...فراموشم نکنی.........
هنوز هم نمی توانم موقع حرف زدن با تو پیشوند هر کلمه ام رو عزیزم قرار دهم..........
نمی توانم با هزار کلمه ی هندوانه پرست از تو خواهش کنم......من هنوز رها هستم.......
همان رهایی که تو فقط به اسمم مرا می دیدی ...........
همیشه می گفتی کاش من مثل تو رها بودم....................
اما تو نمی دانی که نام مرا رها گذاشتند تا زندانیم کنند تا دیگر با اسمم دلخوش باشم ......تا هوس عشق نکنم.........
چرا دیگر صدای مهربانت که نام رها را در همه جا طنین انداز می کرد نمی شنوم.....................؟؟
میدانم بی وفایی از تو نیست.....من هم که رنگ بی وفایی رو ندیدم و بویش هم به مشامم نرسیده ....
همیشه این روزگار است که از وفای من و تو حسادت می کند.....و با بی وفایی من و تو را از هم جدا می سازد........
مهربانم شاید دیگر نه رهایی وجود داشته باشد نه اسمی از رها و نه بویی از عشقش ....
ولی فقط بگویم جمله ای و رها شوم......این بار.......................
من.....................تو..را.................تنهای تنها ...................دوست دارم.......
.................................اگر رفتی فراموشم نکن...............................
بوسه زيباست نه براي هوس پرنده زيباست نه براي قفس دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن با تمام وجودکاش مي شد اشک را تهديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد کاش مي شد در ميا ن لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد من عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپيدن و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم
من دنيا را به خاطر خدايش خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم حرف آخر عاشقتم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم همان يك لحظه ي اول كه ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه مي كرد
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان هزار ليلي ناز آفرين را كوبه كو آواره و ديوانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم به عرش كبريايي، با همه صبر خدايي تا كه مي ديدم عزيز نا بجايي،ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد گردش اين چرخ را ،وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم همان بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي،با جاهل و فرزانه مي كردم عجب صبري خدا دارد
|